بچههای هنرستان دانشپژوهان از حالا به درآمد رسیدند
همین که رسیدم، دیدم بچهها گوشهای توی حیاط نشستهاند. اولش فکر کردم زنگ تفریح است، ولی بعد که بیشتر دقت کردم، دیدم این هولوولا خیلی به زنگ تفریح نمیخورد، تازه آنهم با حضور معلمها و چهرههای نگرانشان.
بعد که وارد اتاق مدیر شدم، خبر رسید که پیش پای شما زلزله آمده، ولی ما، چون توی ماشین بودیم، چیزی حس نکرده بودیم. خانم توانا، مدیر مدرسه، گفت بنشینم تا بچهها بیایند، اما شرایط خیلی مساعد نبود. باید کمی میگذشت تا همهچیز به روال عادی برگردد. در و دیوار دفتر مدیر پر از کارهای بچهها بود؛ کارهای هنریای که بنا به رشته تحصیلی هرکدام از بچهها، نمونهای از آن توی دفتر بهچشم میخورد.
وجود هنرستان دخترانه دانشپژوهان، نعمت بسیار باارزشی در سطح منطقه است؛ چون این مدرسه بهجای تمرکز برروی مباحث تئوری، نگاه کاربردی دارد و بچهها از همین الان سفارش کار میگیرند و درباره شرایط بازار صحبت میکنند. با آنها بعد از زلزله توی اتاق خانم توانا، مدیر مدرسه، درباره درس و کار و علاقهمندیهایشان صحبت کردیم.
بچهها خودشان از همین الان مزه پول درآوردن را میچشند
خانم توانا بحث را شروع میکند. او وسط نشسته است و بچهها دورواطرافش. خوشصحبت است و مثل یک مربی پرتلاش از بچههایش دفاع میکند و از زحماتشان حرف میزند؛ «ما اینجا در مدرسه چند رشته درسی داریم. مدیریت گردشگری، طراحی دوخت، گرافیک و... بچهها واقعا همه شان توانمندند و بهصورت پیوسته دارند کار میکنند.
با همین شهرداری هم بارها در پروژههای مختلف مثل اِلمانها و فعالیتهای شهری در نوروز کار کردند؛ مثلا بچههای گرافیک ما را بردند مجتمع نوید (این مجمتع محل خریدوفروش کارهای هنری است) همه کارهایشان را فروختند. بچههای خیاطی هم لباس فرم بچههای مدرسه را طراحی کردند و دوختند.
میخواهم بگویم خودشان کارهای خودشان و مدرسه را هرچه باشد، انجام میدهند. این ریزهکاریهایی را هم که توی دفتر و توی کلاسها و توی حیاط میبینید، کار خودشان است. لباس عروس میدوزند، رومیزی و بعد هم همانها را میفروشند. بچهها از همین الان مزه پول را میچشند و سعی میکنند روزبهروز بهتر شوند.»
شاید برای همین است که با اعتمادبهنفس بودند. بچههای درسخوان معمولا فقط درسخوانند و البته نمیتوان زیاد هم به سیستم آموزشوپرورش کشور ایراد گرفت؛ وقتی جوان سیساله را میبینی که فنوهنری بلد نیست، ولی مدارج علمی را یکی پس از دیگری طی کرده است و حالا بهدنبال کارمیگردد.
میتوانم در اتاق خودم هم کار کنم
نوبت به بچهها میرسد. معصومه صالحی متولد ۷۹ است و گرافیک میخواند. میگوید خانوادهاش با رشتهای که انتخاب کرده، مخالفتی نداشتهاند و تا الان همهچیز خوب پیش رفته است؛ «سختی رشته ما این است که تهیه وسایلش سخت است.
باید برویم مرکز شهر و حتی دورتر از آن برای اینکه بتوانیم به مکانهایی که وسایل مربوط به رشته ما را میفروشند، دسترسی پیدا کنیم. ازطرفی این رشته و اساسا هر رشته هنری ای، هزینهبَر است. من خودم توی اتاقم کار میکنم و خوشبختانه خانواده هم فضای خیلی خوبی را برای درس خواندن و کار کردن من مهیا کردهاند.»
از معصومه صالحی میپرسم چقدر بهروز است و چقدر طرحها و ایدههایش به سلایق روز نزدیک؛ «من باتوجهبه نیازهای بازار حرکت میکنم؛ میروم اغلب کارهایی را که در حال حاضر در بازار مشتری زیادی دارند و مردم بهشان اقبال بیشتری پیدا کردهاند، نگاه میکنم و از همانها ایده میگیرم؛ البته این کار به وقت و حوصله زیادی احتیاج دارد.
نمیشود همینطور سرسری کار کرد و درواقع همین حوصله و دقت است که نشان میدهد تو چقدر درباره کیفیت کاری که انجام میدهی، حساسیت داری.»
مادرها میآیند لباس عروس بچههایشان را میبینند
خانم توانا میگوید: «بچههای خیاطی موظفند در طول تحصیل، چهار تا پنج دست لباس عروس، مانتو و شلوار و لباس خواب بدوزند». زهرا یوسفی، دیگر دانشآموز دانشپژوهان است که بیشتر از باقی در حوزه تولید کار کرده. او قبل از اینکه وارد مدرسه شود و رشته طراحی دوخت را انتخاب کند، خانهشان تولیدی لباس بوده و از نزدیک با کار دوخت و تولید لباس آشنا؛ «خانوادهام خیلی موافق بودند و حمایتم میکردند. من با هدف قبلی به این رشته آمدم؛ چون ما یک کارگاه تولیدی داریم.
افرادی را دیدم که ازطریق شاگردی و کار حالا برای خودشان مستقل شدهاند و کار میکنند. میبینم که چندتاچندتا چرخ به کارگاههایشان اضافه میشود.» خانم توانا میگوید که کار خانم یوسفی واقعا از باقی بچهها بهتر و حرفهایتر است.
این بهخاطر همان عقبه و فعالیتی است که قبل از آمدن به این رشته انجام میداده؛ «ما در آخر یک شوی لباس برای بچهها میگذاریم. شبیه همین شوهای لباسی که در همهجای دنیا مرسوم است. مادرها را دعوت میکنیم و بعد لباسهای عروسی را که بچهها دوختهاند، تنشان میکنند و از روی استیجی که ساختهایم، رد میشوند تا مادرها لباسهای دوختهشده بچههایشان را ببینند.
یعنی آنها خروجی فعالیتهای دخترانشان را کاملا میبینند و این بهترین فعالیت ممکن است. بالاخره آنها در یک منطقه محروم و کمبرخوردار زندگی میکنند؛ منطقهای که دختران خیلی زود مجبور به ازدواج یا ترک تحصیل هستند. این اتفاق و دیدن این پیشرفتها باعث میشود که پدر و مادرها نظرشان درباره ادامه تحصیل فرزندانشان تغییر کند و تا الان هم خداراشکر از این نمونهها و این تغییر نگرشها درباره آینده تحصیلی دخترانشان، در این مدت کم ندیدهایم.»

لباس خانواده و فامیل را خودم میدوزم
نفر سوم این تیم خوشذوق، تکتم بیگی است. او متولد ۷۹ است و از همین الان میداند که در آینده قرار است چه برنامههایی را جلو ببرد؛ «همزمان که درس میخوانم، سفارش کار هم میگیرم. سفارش مانتو هم دارم و درواقع لباس خانواده را من میدوزم و این البته شامل لباس فامیل و دوست و آشنا هم میشود.» بیگی میگوید که میخواهد بعد از تمام شدن هنرستان، مزون بزند و جا و مکانش را هم دارد.
اما بین همه این دوستان، فاطمه حسینیمطلق، نمونه تقریبا تاملبرانگیزی است. او متولد سال ۷۹ است و هر روز از راه دوری همراه با پدرش به مدرسه میآید. خانم توانا میگوید: «ما در منطقه تبادکان فقط سه مدرسه داریم که رشتههای هنری دارند و برای همین بچهها باید درکنار علاقهمندیهایشان به رفتوآمد و مسیر هنرستان هم توجه کنند».
فاطمه حسینی هم درباره خودش و دلیل انتخاب رشتهاش توضیح میدهد: «از بچگی به کارهای هنری خیلی علاقه داشتم. تابستان که میشد، در کلاس هنری شرکت میکردم. بچه که بودم، نقاشیهایم را میفرستادم به شبکههای مختلف و از این کارها؛ میخواهم بگویم غیر از کار هنری نمیتوانم کار دیگری بکنم. رفتوآمد به اینجا واقعا سخت است.
با اینکه برای پدرم سخت بود و شغلش این اجازه را به او نمیداد، هر روز خودش با ماشین من را میآورد اینجا و میبرد.»
حسینی اضافه میکند: دلیل این شور و اشتیاق، جدای از علاقهام به این رشته، تلاش مربیها و انگیزهای است که معلمانم به من میدهند؛ «من از مهرآباد تا اینجا را هر روز صبح طی میکنم فقط بهخاطر اینکه به رشتهام علاقه دارم.
الان هم شاید منزلمان را به این محل منتقل کنیم و امیدوارم هرچه زودتر این اتفاق بیفتد. مدرسه و معلمها و مربیهایم واقعا کمک میکنند. آنها همیشه پشتیبانمان بودهاند؛ مثلا معاون فنی مدرسهمان، کارهای چاپ ما را انجام میدهد. خودش میرود توی شهر و هر کاری را که در این زمینه لازم است، انجام میدهد.»
از خانم معاون فنی که در گوشهای نشسته است، میپرسم که فضا را چطور میبیند و آیا خودش هم آن احساسی را که بچهها به مدرسه دارند، حس میکند یا نه. میگوید: «واقعا همین است. این احساس دوطرفه است. اینکه شما میگویید رشتههای علومانسانی خیلی هم بد نیستند، باید بگویم درست است، ولی نه اینجا.
توی این منطقه باید رشتههای فنی و رشتههایی را که شخص بتواند بعد از اِتمامش، آبباریکه کوچکی برای خودش درست کند، ترویج و از آن حمایت کرد. شما اینهمه لیسانس و فوقلیسانسی که میبینی کاری برای انجام دادن ندارند، دلیلش این است که آنها واقعا کاری بلد نیستند که انجام بدهند.
بهنظرم این رشتهها در مناطق محروم جواب میدهد و رویکرد آموزشوپرورش هم به این سمت سوق پیدا کرده که از رشتههای فنی و کارودانش حمایت کند. من خودم با فوقدیپلم کامپیوتر اینجا در مدرسه مشغول شدم. خب، اگر علومانسانی میخواندم، بیتردید این اتفاق برایم نمیافتاد.»
دوست دارم دبیر شوم و همین انگیزه را به دانشآموزانم بدهم
چند تا از والدین وارد اتاق مدیر شدهاند و فضا کمی تغییر کرده است. حسینیمطلق میگوید که دوست دارد همینطور ادامه بدهد؛ یعنی از همین الان هدف چند سال دیگرش را انتخاب کرده؛ «دوست دارم معلم بشوم؛ معلمی که هنرش را با باقی دانشآموزانش شریک میشود.
من خودم برای آمدن به این رشته با گرافیستهای بسیاری مشورت و دربارهاش خیلی مطالعه کردم تااینکه این رشته را انتخاب کردم و الان هم خیلی راضیام. امیدوارم بتوانم شرکت بزرگی بزنم و خیلی زود کارم را شروع کنم. ازطرف دیگر آمدن به این رشته باعث شد که خیلی از مشکلاتم را فراموش کنم. میدانید، رشتههای هنری آدم را شاد میکند و باعث میشود از تمام کارهایی که انجام میدهی، لذت ببری.»
زلزله تمام شده، با این حال خبر رسیده است که بچهها میتوانند مدرسه را یک ساعت زودتر تعطیل کنند.
* این گزارش دوشنبه ۲۸ فروردین ۹۶ در شماره ۲۴۱ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.
